عماد الدين حسن بن علي الطبري
397
مناقب الطاهرين ( فارسي )
رسانيد . رسول ( ص ) وى را به نزديك خود خواند و جامهء خويش در وى كشيد چنان كه سر على از گريبان در آمد و كلماتى چند با وى بگفت كه ما آن فهم نكرديم ، و گفت : برو به سر گور يوسف بن كعب و وى را زنده كن به اذن محيى الموتى . على عليه السلام با ايشان به سر گور رفت و آستين رسول بر گور ماليد سه كرّت و كلماتى چند بگفت . مرده در حركت آمد و گور شكافته شد و پيرى از آن گور برآمد و خاك از سر بيفشاند و از ريش ، و مىگفت : يا ارحم الراحمين . و روى با قوم گردانيد پندارى كه ايشان را مىشناخت و گفت : ويلكم ! اكفر بعد الايمان ؟ ! انا ابن كعب صاحب الاخدود . اماتنى اللّه منذ ثلاثمائة و ستّين عاما . و تصديق محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم بكرد به نبوّت و امير المؤمنين را دعا گفت . و يوسف باز جاى رفت و گور با هم آمد . « 1 » در خبر آمده از امير المؤمنين ( ع ) كه در مجلسى از مجالس كوفه نشسته بود . كودكى بر بام بود و مىخزيد تا به لب سطح . حاضران حضرت امير المؤمنين را گفتند : همين ساعت در افتد . كودكى ديگر بر سطحى ديگر بود ، آوازى كرد . كودك بازگرديد . امير المؤمنين ( ع ) تبسّمى كرد . اويس قرنى گويد : از تبسّم آن حضرت سؤال رفت . گفت : حبيبم رسول خداى ( ص ) مرا از احوال اين دو كودك خبر داد . اين كودك گفت : از عذاب خداى مىترسم ، خود را از اين سطح به زير مىاندازم و از عذاب خداى خلاص يابم . آن كودك ديگر كه بر سطحى ديگر بود گفت : بازگرد . شايد كه خداى تعالى توفيق توبه دهد و به بهشت رساند . اين كودك قبول كرد و بازگرديد .
--> ( 1 ) - الثاقب فى المناقب / 95 .